بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
.... BARDIA ....
.... BARDIA ....
ماجرا های ما و عروسک
46
تاريخ : شنبه 20 اسفند 1390 | نویسنده : بردیا

فکر کنم کاربردی ترین  وخوشمزه ترین غذا تو جنوب قلیه ماهی باشهخوشمزه  حرفهای بابایی قبل از خوردن قلیه....نیشخند


روز پنج شنبه(٩٠.١٢.١٨) من هم این غذا رو برای اولین بار تست کردم چشمک حق با باباییه دو وعده با اشتیاق

خوردمخوشمزه.

روز بعد(جمعه) رفتیم پارک وبعد ساحل......

توضیح رو عکسها......

ادامه مطلب....



ادامه مطلب...

بازدید : 41 مرتبه | موضوع :
45
تاريخ : يکشنبه 30 بهمن 1390 | نویسنده : بردیا

سلام

بلاخره من اومدم  لبخند

دو ماهی میشه که نبودم !!!!

از اول هم قرار بود فقط خاطرات و اتفاقات نوشته بشه نه روز مره گی.... بگذریم.........

من که روز تولدم 22بهمن بود ولی قرار نداشتیم که جشن تولد آنچنانی برگذار کنیم به خاطر اینکه روز 18

(چهار روز قبلش) من بیمار شدم وبستری در بیمارستان و روز 19هم با رضایت بابایی مرخص شدم

و گرنه دکترا خیال نداشتن منو مرخص کنن.....

به همین خاطر برنامه جشن من تا روز جمعه(21م) معلق بود ،اتفاقا روز جمعه(یک روز زودتر) برام یه

جشن  گرفتن که خیلی هم خوش گذشت......

حالا عکسای جدیدمو میذارم و میبینید که چقدر تغییر کردم تعجب

 

 

ادامه مطلب رو ببینید....



ادامه مطلب...

بازدید : 67 مرتبه | موضوع :
44
تاريخ : يکشنبه 13 آذر 1390 | نویسنده : بردیا

بردیا :محرم90




بازدید : 61 مرتبه | موضوع :
43
تاريخ : پنجشنبه 10 آذر 1390 | نویسنده : بردیا

سلام

 سینه خیز رفتن من از 30آبان شروع شد و باید خوشحالی بابا و مامان رو میدیدید .....

 

علاقه به کنترل تی وی و.... هجوم به تلفن هنگام صحبت کردن بابا ومامان وکشیدن سیم آن....

عشق به موبایل و بازی با اون و گهگاهی به دور چشم دیگران تو دهن کردن از جمله کارای منه...

واینکه تا الان (10آذر)  تعداد دندونام به هشت رسید( بگید ماشاا...)  !!

 

 

 عکس بالا : خان شهرمون میباشد !!!!

 

وعکس پایین: خان و دختر خاله میباشد !!!

 





بازدید : 60 مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : جمعه 4 آذر 1390 | نویسنده : بردیا

سلام دوستــــــــــــــــــــــــــای خوبم

 ما که چند روزی رو رفتیم سفر اگه بشه اسمش رو سفر گذاشت !!!! چون رفتیم به بندر گناوه برای خرید که چیزی نخریدیم بعد

رفتیم خونه خاله پریسا ،گچساران که دو روز هم اونجا بودیم  بدون اینکه حتی یه چرخی تو شهر بزنیم وبعد حرکت کردیم

بطرف شیراز سه روز هم اونجا سپری شد که همه به دنبال دوا و دکتر گذشت ، نمیشه بیایم شیرازو سراغ دکتری نریم ! انگار

یکی از اعمال واجب در شهر شیراز رفتن پیش دکتراشه !!!!! خلاصه دکتر رفتن ما به دفعات دیگه نیز موکول گردید !!!

اینم از سفر ما !!!  البته عکــــــــــــــــــــساش خالی از لطف نیست .....

 

عکسها فبل از حرکت تو پارکینگ گرفته شده...

عکسهای ما رو در ادامه مطلب ببینید.... باشـــــــــــــــــــه ؟



ادامه مطلب...

بازدید : 126 مرتبه | موضوع :
41
تاريخ : دوشنبه 16 آبان 1390 | نویسنده : بردیا

دنباله عـــــــــــــــــــــــکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب...

بازدید : 106 مرتبه | موضوع :
40
تاريخ : يکشنبه 15 آبان 1390 | نویسنده : بردیا

ســـــــــــــــــــلام

 

 

آق بردیا تا امروز شش تا دندون در اورده و علاقه زیادی ب سیب و گلابی داره و با مهارت خاصی آبشون

رو میمکه، آقا شیرازی که تازه یادشون افتاده باید یه تکونی هم به خودش بده از غلت خوردن شروع کرده

و از اول اتاق غلت میزنه تا جایی که دستشون برسه به چیزی که بتونه شیطونی کنه  واگه چیزی نظرشون رو جاب

نکرد به هیچ عنوان انرژی اتلاف نمیکنه !!!!

 

 

 

 

 

 

تصاویری از شیطنتهای آقا در ادامه مطلب....



ادامه مطلب...

بازدید : 98 مرتبه | موضوع :
39
تاريخ : چهارشنبه 11 آبان 1390 | نویسنده : بردیا

بابایی یه حساب بانکی تو اردیبهشت ماه برای من باز کرد این اولین حسابمه و مثل همیشه عکساش هم موجوده 

این عکس ها روز 28 مهرماه گرفته شده(اون موقع کوچیک بودم و هوا هم گرم بود برای عکس گرفتن مناسب نبود)

من  از کارمندای بانک پاسارگاد خصوصا آقای نظری رییس شعبه ممنونم که اجازه دادن ازشون عکس بگیریم(عکس گرفتن درون بانک ممنوعه) من هم همه عکسا رو نمیذارم

عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید...........




ادامه مطلب...

بازدید : 101 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : جمعه 15 مهر 1390 | نویسنده : بردیا

آلبوم عکس 12مهرماه 90

 

 

دنباله عکســــــــــــــــــــــــــها در ادامه مطلب....



ادامه مطلب...

بازدید : 160 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : يکشنبه 10 مهر 1390 | نویسنده : بردیا

سلام

این کامپوتر ما هم برای خودش شده یک پروژه !!!

بگذریم.....

دیشب اولین باری بود به طور رسمی خوابیدمسوال اها الان میگم ....

خوب من هر وقت که خیلی خوابم میومد تا یکی منو بغل نمیکرد و تکونم نمیداد و برام لالایی نمیخوند

نمیخوابیدمساکتخواب ولی دیشب وقتی مامانی بم غذا داد و منو گذاشت زیر جغجقه تا بازی کنم و خودش

هم رفت تو آشپزخونه که کاراشو انجام بده  بعد از چند دیقه میبینه که من هیچ صدایی ازم نمیاد ،میاد

نگاه میکنه  .....  بــــــــــــــــــــعله تا من خوابه خوابمخواب

مامانی که بیکار ننشست یه چنتا عکس هم ازم گرفت.........

 

این هم عکس.

 

 

 

 

بقیه عکسها  در ادامه مطلب ببینید.....

 

 





ادامه مطلب...

بازدید : 133 مرتبه | موضوع :
36
تاريخ : پنجشنبه 24 شهريور 1390 | نویسنده : بردیا

بچه ها  من  تا   امروز(٩٠.٦.٢٤) سه  

تا  دندون  خوشگل  در اوردم

هـــــــــــــــــــــــــــــوراخندهنیشخند... دارم بزرگ میشمتشویق

دو تا بالا یه دونه سفید و خوشگل هم پایینلبخندخجالت




بازدید : 87 مرتبه | موضوع :
35
تاريخ : دوشنبه 14 شهريور 1390 | نویسنده : بردیا

این عکس مربوط به جشن تولد آقا طاها و مارال خانوم

تاریخ 90.6.12

ساعت22:30

منزل عمه مریم

.

.

.

.

.

 از راست: بردیا-امیر حسین(پسر عمو)-مارال و طاها




بازدید : 89 مرتبه | موضوع :
34
تاريخ : دوشنبه 14 شهريور 1390 | نویسنده : بردیا

با رفتن مامانی به اداره لازم بود که من رو صبح تا ظهر پیش پرستار یا دایه میذاشتن بابا و مامان هر چه گشتن و به دوستانشون سپردن که اگه کسی رو سراغ دارن معرفی کنن ولی پیدا نشد که نشد یه دو سه نفری هم که گیر اوردیم  اون هم جور نشد بلاخره مامان بزرگ که از قبل گفته بود من  میام پیش بردیا  ودلم نمیخواد بردیا رو پیش غریبه بذارین اومد پیش من اونم از شیراز.بابای من هم که ١٤روز استراحت هستش در زمان استراحت مامان بزرگ میره خونه شون وپرستار من بابام میشه(برنامه ای که مامان برای بابا گذاشته ) خلاصه مامان بزرگ از ٢٠ مرداد مستقر شد خونه ما تا ٨شهریور که رفت و کار بابام از دیروز(٩٠.٦.١٣) شروع شد...

آخیـــــــــــــــــــــ  بابایی تا حالا بچه داری نکرده و چقدر دلشوره داشت  صبح که مامان رفت  سرکار هر نیم ساعت زنگ میزد بردیا چه کار میکنه، بردیا چطوره... 

وقتی بابایی داشت کارای منو انجام میداد متوجه میشدم که کاملا مبتدی و ناشیانه دارن انجام میدن !

پوشک عوض کردن بابایی دیدن داشت...

این قسمتی از کارای بابامه ....

 

بابا داشت سرلاک بم میداد

یادش رفت پیش بند ببنده !

.........

الهیـــــــــــــــــــــــــــــــــــ ....

 

ولی امروز بابام بهتر شده بودا....

 




بازدید : 82 مرتبه | موضوع :
33
تاريخ : يکشنبه 13 شهريور 1390 | نویسنده : بردیا

سلام

اینقدر کارای جدید تند تند انجام میدم که نوشتنشون کلی وقت میخواد خوشمزه

مامان و بابا که حسابی حال میکنن و درعجبن... تعجب

قل خوردن رو زمین از خود راضی  اداهای عجیب وغریب جلو آیینه در آوردن مژه با دیدن مامانی جیغ و داد کردنلبخند خوردن انواع غذا...تشویقپا زدن به زمین به حالت وحشتناکخوشمزه  اما  روز پنج شنبه (٩٠.٦.١٠) همه رو سوپرایز کردمهوراتشویق......... !

در اومدن اولین دندون

دندون پایین سمت چپ خجالتقلب !!!




بازدید : 86 مرتبه | موضوع :
32
تاريخ : يکشنبه 30 مرداد 1390 | نویسنده : بردیا

شنبه(٢٢/٥/٩٠) من شدم ٦ماهه !!!

ساعت ٩صبح با بابایی ومامانی رفتیم بهداشت برای واکسن  و وزن کردن و...

یه نیم ساعتی طول کشید تا نوبتم شد برای واکسن... آقاهه تا میخواست قطره و آمپول رو بیاره بابایی ازش اجازه برای فیلم برداری گرفت آقاهه هم که نمیتونست جواب رد بده  بنابراین بابا شروع کرد به فیلم گرفتن...

آقاهه آمپولو زد ورفت منم که مشغول گریه کردن  ولی کمی که شیر خوردم اروم شدم و رفتیم خونه...

مامانی هم که شش ماه استراحتشون تموم شده از فردا (٢٣/٥) باید بره سر کار که  خیلی هم حالش گرفته س میگه این هفته رو مرخصی بگیرم و هفته بعد برم سر کار

که بابایی بهش گفت مرخصیاتو زود زود نگیر خیلی مونده تا آخر سال لازمت میشه

خلاصه این شد که مامان هم راضی شد و رفت ....

عکس زیر حمام شش ماهگی منه !

 

 

این عکس هم بعد از واکسن زدن گرفتم

 




بازدید : 83 مرتبه | موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 5 آبان 1390 | نویسنده : بردیا

بردیا جان

با آمدنت رنگ زندگیمان عوض شد.

با آمدنت عشقمان پر رنگ تر شد.

با آمدنت مشکلات کم رنگ شد.

تمام نی نی ها رو دوست دارم مِهری که به دلم گذاشتی باعث شد.

با آمدنت رابطه ها رو به هم نزدیک کردی.

نوشتن دوستت دارم کافی نیست هر زمان کلمه ای ساخته شد که شایسته تو باشد آن را بکار خواهم

گرفت

.......  دارم

بابا و مامان

 

 




بازدید : مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد