X
تاريخ : چهارشنبه 17 تير 1394 | 21:59 | نویسنده : بردیا

بردیا در سن 4 سالگی

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 تير 1393 | 1:48 | نویسنده : بردیا

                                              بردیا رو در  insta دنبال کنید

                                                     

 

                                             bardia.89





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 تير 1393 | 1:41 | نویسنده : بردیا

سلام

خوبید؟

بردیا که تاچند روز دیگه 3.5 سالگیش تموم میشه و ما تا الان هیچوقت تو خونه تنهاش نذاشتیم و تنها چند مورد که خواب بود برای دقایقی تنها شد ولی در بیداری اصلا ،چون نمیشد ! !

اما دیروز ظهر (15/4/93) وقتی داشت تلوزیون نگاه میکرد بهش گفتم میخوام برم دنبال مامانی ،بلند شو بریم ،گفت نمیام فکر کردم شوخی میکنه چیزی بهش نگفتم رفتم لباس پوشیدمو اومدم تو پذیرایی با خودم گفتم  مثل همیشه تا میبنه لباس پوشیدم  میپره دم در که بابا نرو ، منم میام و از این شیطون بازیها !  خلاصه دیدم خبری نشد ! دوباره گفتم من دارم میرما !  گفت برو من میخوام نگاه کنم ( کانال پرشین تون نگاه میکرد) چیزی نگفتم و رفتم در هم بستم کمی پشت در صبر کردم ببینم صداش نمیاد ،خبری نبود، آروم آروم از پله ها اومدم پایین حواسم بود که اگه صدام کرد سریع برم بیارمش،خبری نشد سریع از پارکینگ در اومدم رفتم خانم سوار کردم پرسید کو بردیا ؟!بهش گفتم  بام نیومد، باور نمیکرد گفت : خواب بود که اومدی ؟! دوباره حرفمو تکرار کردم سریع حرکت کردمزیاد طولی نکشید رسیدیم ، رسیدیم تا آقا نشسته جلو تلویزیون و کارتئن نگاه میکنه ! خیلی دلهره داشتیم این اولین بار بود که بردیا رو تنها تو خونه میذاشتیم.





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 مهر 1392 | 22:03 | نویسنده : بردیا

                    

 

                عکسهای آتلیه ای از 2سال و نیمی بردیا,آقای اخمو و شیرین !

 

                                                     ادامه مطلب....



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 تير 1392 | 12:03 | نویسنده : بردیا

یکی از دغدغه ای هر پدر و مادری در نوزادی

کودکشون ،گرفتن پوشک از بچه است، برای ما

که اینجور بود !

یه بار میگوفتیم حالا وقتشه چون دیده بودیم که

بچه هایی تو این سن پوشک ازشون گرفته بودن 

ولی شنیده بودیم که حداقل باید یک هفته  توی

خونه ماند و این مساله رو به بچه یاد

داد،بگذریم....

روز 2تیر ماه 92 بعد از اینکه بابای بردیا دید که

بردیا موقعی که شماره یک داره !! پوشکش رو در

میآره و به ما می گه، دیگه از این روز پوشک پای

بردیا نرفت.

روزهای اول  خودمون استرس داشتیم ولی

روزهای بعد  این استرس رو به بردیا هم انتقال

دادیم به خاطر حساسیتهایی که نشون دادیم

یعنی میخواستیم جایی ...... نشه !!! و بالاخره

بردیا از این مرحله هم براحتی گذشت  آفرین بر

تو پسر گل که اینروزها هم شیرین زبونیهاش زیاد شدهتشویققلب





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 تير 1392 | 12:51 | نویسنده : بردیا

امسال که برای ما با لحظات بدی شروع شد بطوریکه آقا بردیا و مامانش شب تحویل سال رو در بیمارستان

سپری کردند،اوضاع از این قرار بود که شیراز خونه مامان جان ،آقا بردیا در ورودی خونه که فلزی بود رو میبنده و همزمان انگشت شستش رو هم لای در گذاشته بودوقت تمامبردیا هم که کاملا خونسرد میاد و انگشتش رو

نشون مامانش میده و بهش میفهمونه که چیزیش شده،تاریخ این اتفاق 29 اسفند91ساعت 9

شب(شب چهارشنبه سوری) بود.مامان بردیا با دیدن انگشت بردیا جیغ و شیون  کنان زنگ به 115 میزنه و 115 میگه تخصصی ترین بیمارستان،بیمارستان فرهمندفره!!! بردیا به همراه مامان و دایی مهدی و خاله پریسا میان بیمارستان .ناخن که کنده شده بود و بند انگشت نیاز

به پیوندداشت اون شب با بستن سرم رو دست بردیا به صبح رسید چون که دکتر نداشتن !!! ،ساعت 10صبح بردیا رو به اتاق عمل

بردن وبعداز یک ساعت بیهوش به اتاق ریکاوری انتقال داده شد در حالی که دست راستش با یک باند

خیلی بزرگ پیچیده شده بود،امروز هم روز تحویل سال نو یعنی پنجشنبه 30اسفنده،بردیا روز یکم فروردین

از بیمارستان ترخیص شد.باند دستش روز 10 یا11فروردین بود که خانم دکتر ربیعیان(بوشهر) عوض

کرد،قبلش هم خیلی استرس داشتیم که پیوند خوب شده باشه و مشکلی برای انگشت پیش نیومده

باشه ، خوشبختانه عمل خوب انجام شده بود و ظاهر انگشت این رو نشان میداد،جالب اینکه تو این مدت

که بردیا از دست راستش نمیتونس استفاده کنه تمام کار هاشو با دست چپ انجام میداد و خیلی راحت

چپ دست شد و البته بعد از باز شدن باندها دوباره راست دست شد آقا ،این هم از آغاز سال نو برای

ما که نه  سفره هفت سین انداختیم و نفهمیدیم سال کی تحویل شد

به امید روزهای خوب...

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 خرداد 1392 | 17:37 | نویسنده : بردیا

چه زود دیر میشود....

خاطرات گذشته رو که مرور میکنم اشکهام جاری میشه...

باورش سخته ولی اتفاقی ست که می افتد... و افتاد

یاد بابا بخیر.....

باباجان بردیا (پدربزرگ مادری)که بر اثر سکته مغزی دو ماه با مرگ مبارزه کرد بالاخره در27 اردیبهشت

جان به جان آفرین تسلیم کرد. روحش شاد

 

 

 

 

 توضیح:این عکس مربوط به نه ماهگی بردیا است (آبان 90) به دلیل ذهنیتم  به خاطر فوت باباجانش عکس ماماجان بردیا رو پاک کردم ولی این عکس به طور کامل در آرشیو وبلاگ وجود دارد.



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 31 فروردين 1392 | 16:29 | نویسنده : بردیا

سلامی دوباره....خجالت

این مطلب هم بر میگرده به اواخر سال قبل، وقت نوشتن نداریم ولی بایستی تاریخها رو به یاد داشته باشیم دیگه...متفکرلبخند

بردیا به دوچرخه خیلی علاقه داره وتونست دوچرخه رو در تاریخ 23 بهمن 91 حرکت بده و دوچرخه سواری کنهلبخندنیشخند، پاهاش نمیرسه

که رکاب رو دور کامل بزنه و نیم دور،نیم دور رکاب میزنه  تا حرکت بده دوچرخه رو، البته دوچرخه شماره 12است و از نوع کودکانه نیست

بزودی عکس دوچرخه سواری بردیا رو هم میگذارم....

بایبای بای





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 30 فروردين 1392 | 17:35 | نویسنده : بردیا

سلام به همه دوستای عزیز که در نبود ما بهمون سر میزنن و پیام میگذارن...

این مطلب مربوط میشه به سال گذشته (تاخیر داشتم نه ؟!!! )

ما هر کاری که برای بردیا میخوایم انجام بدیم قبلش کلی باید مشورت کنیم و خیلی چیزهای دیگه رو در نظر بگیریم مثل بودن یا نبودن بابایش ،ویا

بهترین تاریخ انجام کار ، هزینه کار !   ولی آخرش چی ؟!!!! یک دفعه میریم انجام میدیم بدون هماهنگی !!!!!

نتیجه این شد که بردیا رو (14 بهمن91) بردم آرایشگاه و موهاش کوتاه کردم ،در حالی که  قرار نبود این آرایشگاه ببرمش و در حالی که قرار بود باباش

ببرش نه مامانش ، و قرار دیگه این بود که بابایی میخواست یکی دوبار بردیا رو ببره تو آرایشگاه تا بردیا به محیط عادت کنه وبعد......

خودمو آماده کرده بودم برای حرکات تند بردیا و نا آرامی اون،

برای خودش بازی کرد تا موهاش کوتاه شدتشویق

عزیزم انگار فکرمون رو میخونهقلب

  عکسای بردیا تو فیس بوکش هست بزودی اینجا هم آپ میکنم

بای بای





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 10:28 | نویسنده : بردیا

من(بابایی) که اصلا فکرش رو هم نمیکردم بردیا به این راحتی میمی ازش

بگیرن،بچه های دیگه رو که دیده بودم چه بهونه هایی میگیرن،چقدر گریه میکنن

برای میمی خصوصا موقع خواب، ولی بردیا با ترفندی که  مامانیش بش زد به

راحتی ازش جدا شد( فقط روز اول سخت بود ) تا یک ماه بعد از شیر گرفتنش

بعضی موقع یه طعنه هایی به شوخی بمون میزنه که فکر میکنم منظورش این

باشه ،خودم کوتاه اومدم نه ترفند شما !!

تاریخ ترک شیر روز جمعه (١٣بهمن ٩١)  





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 28 آذر 1391 | 18:59 | نویسنده : بردیا

بردیا اسمت چیه ؟

: بلدیا خوشمزهقلب

 23 مهرماه (91)برای اولین بار بردیا اسمش رو ازش که پرسیدم گفت تشویق

تا اواخر آبان کلماتی رو که  صحبت میکنه :

آهنگ تولدت مبارک، توو عو ، توو عو ، توو عو ( این جور میخونه )

بابا یی

مامانی

آّب ه

ماهی

موال (موبایل)

ماشی (ماشین)

لا لا (خوابیدن)

عمه

عمو

بابا رضا ( از ٣٠آبان شروع به گفتن کرد )

ماما لیلا

ممک (نمک) 91.9.27

آله (خاله)

اتلان (ارسلان،پسر دایی بردیا)

دایی

(بقیه رو کم کم  اضافه میکنم )

 

 راستی وبلاگ بردیا یک آدرس (دامنه )دیگه هم داره 

                  bardiajan.tk

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 آبان 1391 | 15:22 | نویسنده : بردیا

 

 

عکسهای مدرسه رفتن آقا بردیا .....   !

 در ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1391 | 16:52 | نویسنده : بردیا

سلام


آلبوم دوم شهریور ماه 91

 

 آلبوم بردیا و سفر تابستانه با بابا و مامان  در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 شهريور 1391 | 13:52 | نویسنده : بردیا

سلام

 

عکسهای جدید بردیا

 

                  عکسهای بردیا در ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 شهريور 1391 | 10:26 | نویسنده : بردیا

سلامی دوباره...


  آفتابی شدیم نیشخند !

 

بردیا خان که الان تقریبا تمام دندوناش در اومده (ماشالا..)  بجز یکی دوتا از آسیاباش.

 

خدمتتون عرض کنم که بردیا بطور جدی 20تیر ماه(91) راه رفتن رو

شروع کرد و متاسفانه 3ماهی میشه که شیر با شیشه رو نمیخوره

 

 

افسوس،یک ماهی هست که براش دوچرخه خریدیم وفقط میره بالاش

میشینه و باباییش حرکتش میده  و توی خونه میچرخونشلبخند

البته بعضی موقع میره رو دوچرخه ش وا میسته و کلا بالا رفتن از همه

چی براش جذابه( من که خیلی میترسم از این کاراش ولی باباش

خیلی نظرش فرق داره میگه بذار کارشو بکنه فقط مخفیانه مواظبش

باش،مرده و باید یاد بگیره !)

بالاخره ماموریت مامان جان(مادر بزرگ)بردیا به پایان رسیدتشویق26 مرداد

رفتن شیراز(تقریبا یک سال میشد که چهارده روز در ماه میامد پیش ما

).بردیا هفتم و هشتم شهریور به صورت آزمایشی فرستادیمش پیش

خانم ملاح زاده که به صورت خصوصی نی نی نگهداری میکنه و بردیا

بش میگه خاله،بعد که مطمئن شدیم بردیا دور از مامان باباش

مشکلی نداره از روز شنبه(11شهریور) ساعت هفت صبح به صورت

نیمه خواب میبرمش پیش خاله.

راستی یادم رفت بگم که بردیا الان اسم خودشو صدا میزنه،البته نی نی گونه! بابا هم میگه

ومامانی گفتنش هم خیلی نازه،اسمهای دیگه ای که میگه:عمه مریم،امیر علی(اسم

دوستشه)،تشنه که میشه میگه آب


اینم آمار بردیا  تو مدت غیبتش !

عکسای جدید بردیا رو هم بزودی میذارم فقط باید حجمشون کم کنم

 

که یکم وقت گیره .صفحه فیس بوک بردیا همچنان فعاله و عکسای

جدیدش رو همین الان میتونید ببینید آدرسش هم تو لینک گذاشتم

بای تا روز دیگهبای بای


 




 


 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 5 آبان 1390 | 10:50 | نویسنده : بردیا

بردیا جان

با آمدنت رنگ زندگیمان عوض شد.

با آمدنت عشقمان پر رنگ تر شد.

با آمدنت مشکلات کم رنگ شد.

تمام نی نی ها رو دوست دارم مِهری که به دلم گذاشتی باعث شد.

با آمدنت رابطه ها رو به هم نزدیک کردی.

نوشتن دوستت دارم کافی نیست هر زمان کلمه ای ساخته شد که شایسته تو باشد آن را بکار خواهم

گرفت

.......  دارم

بابا و مامان

 

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد